تبليغاتX
**•.¸ღ ستاره کوچولو ღ¸.•**


**•.¸ღ ستاره کوچولو ღ¸.•**

 

- هي !
- هان؟
- يه چيزي رو ميدوني؟
- هومم؟
- خيلي خوبه که ما با هم دوستيم. هوم؟
- اوهوم اوهوم اوهوم اوهوم !


- يه چيزي بگم؟
- بگو بگو
- خيلي باحاله که بقيه به دوستي ما حسوديشون مي شه
- اوهووووووووم!


- چیزه
- دیگه چیه؟
-آداااامس! آدامس میخوری؟

-نه نمی خورم!!

-خب..

-دیگه چتـــــــــــه؟؟؟

- پاستیل!پاستیل می خوری؟؟؟؟

-.......

پ.ن:۱خب الان به شدت مخم هنگولیده یکم التماس دعا دارم شاید فرجی شد

پ.ن۲:حال کردی چقد فعالم؟؟؟؟

پ.ن۳:تصور کن وقتی هنوز level اول زندگیتو پاس نکردی و داری level آخرای زندگیتو میگذرونی چه حسی بت دست میده!

حک شده به دست سارا | |

سلام به همه ی بر و بچ باحال  خودم.. به قول یارو سلام بر آفتابه ی وفا...سلام بر تشت صداقت..

سلام بر دور افتاده ترین جزیره ی اقیانوس غم...روزگار به خوبی سپری میشود؟؟؟

ما اکنون کمی تا قسمتی  بیمار میباشیم!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟

خب همینجوری واسه خنده

اینکه الان فکر میکنید باز خل خلیم به راهه یا روم به دیفار مخم متلاشی شده یا اومدم دری وری

 بگیم چیز عجیبی نیست...خب واسه اینکه عالممان دگر گون میباشد...

آها حالا چراش و میگم بت یکم دندون رو چیگر بزار

از شما پنهون نباشد چند روزیست سرما خوردیم و رو به موت بودیم و در بستر مینالیدیم ...یعنی عجب تو این عالم نبودیم..

(زبونتون و گاز بگیرید آنفولانزای خوکی چیه؟؟؟؟؟نه باااااااااا اونجوریام نیس)

آنفولانزای انسانی گرفتیم که دور از جون شما باشه

حس میکنیم داریم نفله میشیم..

 پس از کشمکش های بسیار  فراوان با جناب ازرائیل جان تصمیم بر این شد که خود را به طبیب برسانیم

طبیب هم نامردی نکرد و روی ازرائیل را کم کرد و مرا نجات داد..

پنی سیلین های فراوانی به خوردمان دادن که ما را دگرگون کرد..

خواهر اینجانب طی تماس تلفنی به اطلاع رسانید تو مبتلا به آنفولانزای خوکی میباشی من از تو دوری

 خواهم کرد و قصد آمدن به خانه را ندارم...(مسافرت تشریف داره)

عجیبا غریبا....

میبینید توروخدا؟؟؟؟آخه اگه آنفولانزای خوکی بود که من الان در بازداشت خانگی امپراطور بویو بودم

این از اتفاقی که واسم افتاد

حالا چند روز پیش با این حالم پا شدم رفتم خونه ی یکی از فامیلا افطاری

حالم بد شد گفتم میرم خونه

شب بود دیگه بعد خونمونم یه چند کوچه پایین تره...

من گفتم خودم میرم آقا ۲ تا دختر خانوم و با ۲ تا نینی کوچولو رو فرستادن که من و برسونن(یکی باید مراقب اونا میبود)

من اومدم بپیچونمشون گفتم  نه شما زحمت نکشین خونمون نزدیکه هی گیر دادن نه ما باهات میایم

ما هم گفتیم خب بیاین (در دلم گفتم خود پشیمان میشوید)

هی میریم نمیرسیم اینا فکر میکردن خونه خیلی نزدیکه خسته شده بودن

هی میگفتن نرسیدیم؟؟؟؟میگفتم نه یکم جلوتره

خلاصه اینکه رسوندنم خونه انگار قله ی اورست و فتح کرده بودن ذوق در وکردن و گفتن آآآآآآآآخ جووووووووون رسیدیم بلاخره

بعد تشریفشان را بردن

نتیجه ی اخلاقی:تعارف اومد نیومد داره ...

ما دیگر میرویم

مامم مرا سفارش کرده بیش از این مجال ماندن ندارم

مهم نیست که آپم کمه یا مریضم مهم اینه که آپ کردم (قابل توجه داش علی)

به قول بعضیا فعلا های بای بخورید

 

                                                                    و دیگر هیچ...

حک شده به دست سارا | |

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من ..

که به اندازه یک عشق است

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

آه... سهم من این است

سهم من..

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:«دستهایت را دوست می دارم»

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد..می دانم می دانم می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند

که هنوز...

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند

که یک شب او را باد با خود برد..

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکی ام دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدین سانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند...!؟!

 

 

 

سلام علیکم و از این حرفا

احوالات چطور میباشد؟؟؟؟؟

من که خوبم گفتیم بیکاریم یه آپ کنیم از بیکاری در بیایم

دیگه بیشتر از این حسش نیست شرمنده

خوش باشین

                                                               فداتون

 

 

حک شده به دست سارا | |

 

واسه اون لحظه ای که حس میکنی مخت از این همه EROR هنگ کرده

گاهی می خوای تنها باشی تو خودت تو تنهاییت غرق بشی و یه پیله واسه خودت بسازی و از

تنهاییت لذت ببری..!

اما یه چیزی عین خوره میفته به جونت و هرچی رشته کردی و پنبه میکنه و پیله ای که ساختی از هم میپاشه

گاهی لازمه که یکی بهت کمک کنه  تا بتونی از پیله بیای بیرون و پروانه بشی و قدرت پرواز کردن و یاد بگیری

اما درست زمانی که نیاز به کمکش داری تنهات میزاره !!

تو میمونی و یه دنیا سیاهی و تنهایی

از پیله بیرون نمیای چون ترس همه ی وجودت و می خوره!!

همه تنهان...

تو هم تنهایی... نمی خوای باور کنی... اما ته همه ی این تنهایی ها یه امیدی هست که تنهاییت رو

برات قابل تحمل میکنه

 یه جایی خوندم که نوشته بود« آدم هایی که واقعا تنها هستند یعنی روحشون تنهاست بعد از

مدتی افسرده و منزوی میشن ..نا امیدی هم به هین این درد ها اضافه میشه ...

اونوقته که یه راه به نظرت میرسه ..خودکشی!! »

اما همیشه این یه راه نیست خیلی وقتا هم میتونی خودت و بزنی به فاز بی خیالی

تو خودت و گول میزنی یا دیگران رو اما میشی همرنگ آدمای اطرافت

می خندی و شاد میشی و دیگران از خندیدن تو میخندن!!

این واسشون مهم نیست که خنده ی تو از ته دلته یا از کجا نشعت میگیره فقط میخندن طوری که دارن

به دلقک میخندن!!

در صورتی که خودت دوست نداری اون طوری باشی که نشون میدی چون این چیزیه که دیگران می خوان

حرف بزن...یه چیزی بگو...ااااااااه تو هم که همش ساکتی...حرف بزن..بخند...بخند...بخند...

تو سالمی..درک داری..میفهمی!!!

اما مهم چطور گذشتنه ..انسان باید سرنوشتش رو خودش انتخاب کنه..نه اینکه اون چیزی رو انتخاب

کنه که دیگران می پسندن!!

پس انتخاب کن...

پ.ن:خانوم ها آقایون من آپم

پ.ن:هرکی بخواد بیاد نظر بزاره لطفا حواسش و جمع کنه چی داره میگه! با توویی هستم که نظر دادی

گفتی خودت میدونی کیم!اگه بازم بخوای شر و ور اضافی بگی  نظرت پاک میشه

در ضمن این متن هیچ ربطی به خودم نداره!!!روشن شدی؟؟؟؟

                                            

حک شده به دست سارا | |

سلام به همه ی دوستای گلمممممممممممممممممم

 خوبــــــــــــــــــــــــــــــین؟؟؟؟؟؟ دلم واستون تنگ شده بود

بازم اومدم با کمال پر رووییی

خب چیکار کنم به قول معروف رو که نیست سنگ پای قزوینه

دوران بحرانی را پشت سر نهادیم و هم اکنون در دوران کله پوکی به سر میبریم

امتحاناتم که دیگه تموم شد و بیکاری باز اومد سراغم

کلاس تفریحی سرگرمی هم گه تعطیل شد

من کلاس نقاشی میرفتم یه خاطر این امتحانات کوفتی گذاشتم کنار حالا از ترس استاد نقاشی اینجانب

نمیتونم برم کلاس

اثر نقاشی بنده سارا خانوم پیکاسو حتما تا حا لا سر نگون شده

حالا تابلو فدا سرم همه ی وسایل نقاشیم قلمو هام اونجاس

تابلو نگو لجن زار بگو

انقد تر زدم توو هنرم که می خواستم بندازمش دور حالا هی غر میزدم جلسه آخر که استاد خان من

عمرا این تابلوی گند شده رو نمی خوام و نمیبرم خونه

بعد جناب استاد واسه آرامش روحیه ی من و امیدواری الکی گفتن نه عزیزم این تابلو خیلی زیبا شده!!

به جان خودم انقد تعریف کرد که یه لحظه جو گیر شدم

بعد غر میزنم که استاد حالا نمیشه با قلمو گنده تر کار کنم نقاشی زودتر تموم بشه؟؟

استاد: آخه آدم عاقل مگه داری نقاشی ساختمون میکنی که قلمو گنده می خوای؟؟؟؟

سارا خانوم پیکاسو: نه استاد جون آخه میخوام به سبک باب راس هنرمندی کنم

استاد:زهی خیال محال!!!!

سارا خانوم پیکاسو:چرا استاد مگه من چیم از اون کمتره؟؟؟

استاد:من نمیگم از اون کمتری می گم سبک اوشون با سبک ما فرق میکنه مثلا اگه اون اینجا بود عمرا

نمیتونست این نقاشی و کار کنه یا مثلا یه چهره رو

سارا خانوم پیکاسو:استاد این و گفتی که من گوشام دراز بشه یا واسه دلخوشی من گفتی؟

استاد:حرف زیاد نزن دختر بشین کارت و بکن!!!!!!!!!

در نتیجه سکوت اختیار میکنیم و به کارمان میرسیم

من و دوستم مثلا قرار بود هفته ای ۱ جلسه سه شنبه ها بریم کلاس اما یا نمیرفتیم یا پنجشنبه

میرفتیم

استاد جلسه آخر گفت من از دست شماها دیوونه شدم مگه قرار نبود سه شنبه ها بیاین؟

گفتیم استاد جون قول میدیم هر سه شنبه اینجا باشیم

استاد گفت قولتون قوله دیگه؟؟؟؟؟گفتیم آره مطمئن باشین

از اون جلسه بعد سه شنبه کلاس نرفتیم هیچ دیگه کلاس نرفتیم

واسه همینه که الان از ترس نمیتونیم بریم اونجا چون جناب آقای استاد حتما تنبیهمون میکنه

حتما تنبیهشم اینه که باید یه تابلو در حد یه دختر بچه ی ۵ ساله بکشی

بابا این از فحشم بدتره آخه آدم این همه زحمت بکشه بعد ما رو در حد ۵ ساله بزاره

کی میشه من بشم پیکاسو در خیالات محال است

حالا که شاید پس فردا رفتم مسافرت بعد مسافرت میرم ببینم من و کلاس راه میده آیا یا نه

خب بچه ها واسه امروز زیاد حرف زدم

امیدوارم که مثه قبل به یادم باشین

هر کی بهم سر بزنه جوابش و میدم پس انتظار بیشتر نداشته باشین

آره من تحفه هستم همین و می خواستین بگین دیگه؟؟؟؟؟؟

قربونتون برم  دوستون دارم

 

                                                           کوچیک شما سارا

 

حک شده به دست سارا | |


Design By : Night Skin

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس